WeblogSkin

وبلاگ نمایندگی نیک آباد - دلنوشته در باب وادی چهاردهم
دلنوشته در باب وادی چهاردهم
جمعه 29 شهریور 1398 ساعت 15:28 | نوشته ‌شده به دست همسفر زهره tavoosi | ( نظرات )
به نام آنکه حضورش همه جا پیداست
دلنوشته ای در باب؛ وادی چهاردهم و تأثیر آن روی من
به قلم؛ همسفر لیلا (لژیون سوم)
 

 محبت و عشق

ساعت‌ها با خودم کلنجار رفتم که چه بنویسم ... کتاب عشق را باز می‌کنم چند خط اول وادی را می‌خوانم، فقط می‌خوانم و ذهنم پر از افکار و اندیشه‌های بی‌سروسامان است. تصمیم گرفتم این‌گونه شروع کنم با گذشتن از وادی سیزدهم و گذاشتن نقطه‌ای، به وادی چهاردهم که همان عشق و محبت است، می‌رسیم و کسی می‌تواند به این وادی برسد که گام‌به‌گام با وادی‌ها پیش رفته باشد، آن‌ها را درک کرده و کوله‌بار سفرش را از خوبی‌ها و ارزش‌ها پرکرده باشد.

باز کمی فکر می‌کنم ذهنم آن‌قدر پریشان است که من چه بنویسم و چه ننویسم ... کتاب را می‌بندم و تصمیم می‌گیرم هر آنچه از دلم برمی‌آید بنویسم که «لاجرم بر دل نشیند»

در دوران تحصیل بین دوستانم به مهربانی معروف بودم. وارد زندگی که شدیم همسرم می‌گفت ویژگی بارزت مهربانی‌ات است ... انگار این واژه برچسبی بود بر من و ملکه ذهنم شده بود که انسان مهربانی هستم!

ناگفته نماند من همیشه با توقع محبت می‌کردم اگر محبت می‌کردم و محبت نمی‌دیدم، در افکارم آن شخص برایم دشمن خونی می‌شد. شاید هم می‌ترسیدم ظرف محبتم تمام شود ولی به‌ظاهر نمی‌آوردم همیشه می‌گفتم من عاشق همسرم هستم ولی ...؛

شاید هنوز شرایطش پیش نیامده بود که ثابت شود که مهربانم و یا مهربان نما، عاشق هستم یا تظاهر به عشق می‌کنم! با محرز شدن اعتیاد مسافرم تمام قوانین و رابطه‌های پیش‌فرض و مهربانی و عشق کلاً به هم‌ریخت؛ من که عاشق این فرد بودم چگونه یک‌شبه در ذهنم تیره‌وتار شد و به نبودنش هم راضی بودم؟ چگونه رنگ عوض کردم و به انسانی دیگر تبدیل شدم؟ آن موقع فکری نمی‌کردم، نمی‌دانستم یا فکر کردن بلد نبودم... بگذریم.

ماه‌ها گذشت که وارد کنگره شدم اوایل با استقبال گرمی که مواجه شدم فکر می‌کردم این کارها به‌رسم ادب است که ما ایرانی‌ها در آن استادیم. جلسات بعدی دیدم یکی جارو میزند، یکی صندلی می‌چیند و برای این کارها از هم پیشی می‌گیرند در ذهنم گفتم بازهم تظاهر! در ذهنم می‌گفتم خب یکی از شما انجام دهید این کارها که تعارف ندارد. فکر می‌کردم مسئول‌اند و وظیفه‌شان است بازهم گذشت کمک راهنمایانی که با شوق صحبت می‌کردند و سعی در گشودن گره از کار وزندگی رهجویی ... می‌گفتم مسئول‌اند و حتماً حقوق می‌گیرند آن‌قدر نیروهای منفی اطرافم را گرفته بودند و دیواری چندلایه دورم کشیده بودم که دائم فکر منفی می‌کردم. هرازگاهی افکار مثبتی هم به من دست می‌داد و کمی امیدوار می‌شدم ولی گویی شعله شمعی در باد بود و سریع خاموش می‌شد و این کورسوی امید محو می‌گردید. باگذشت زمان محبت رابین اعضای کنگره دیدم و لمس کردم، کسی که بی توقع و بی چشم‌داشت خدمت می‌کند اگر محبت و عشق نیست پس چیست؟ کسی که چندین رهجو و هریک با انواع مشکلات و اوج ناامیدی دارد و حواسش به همه است و سعی دارد به‌درستی و بدون هیچ پاداش و دستمزدی به آن‌ها آموزش دهد اگر محبت نیست پس چیست؟ خود من اگر کسی سودی برای من نداشت قدم از قدمی برایش برنمی‌داشتم و یا اگر برمی‌داشتم و اگر محبت نمی‌دیدم دائم تا روزها ذهنم درگیر بود. آیا حاضرم سرکار بروم و آخر ماه حقوقی دریافت نکنم و باز عاشقانه کارکنم؟ تصورش را هم نمی‌توانم بکنم...

فضایی که فقط به تو انرژی مثبت منتقل کنند، فارغ از مشغله‌های روزمره‌شان، دغدغه‌های اقتصادی و بچه وزندگی ... اگر عشق و محبت نیست پس چیست؟ چه زیبا این‌ها مفهوم وادی چهاردهم: عشق و محبت بدون توقع، انسانیت، یکرنگ بودن را درک کرده‌اند و به دیگران منتقل می‌کنند.

قبل از ورود به کنگره دائم به پدر و مادرم می‌گفتم اگر کاری برای من می‌کنید وظیفه‌تان است. چند شب تا صبح  به علت تب بالای برادرزاده‌ام پیش او بودم تازه فهمیدم این وظیفه نیست عشق است ... اگر عشق و مهر مادری نباشد تحمل چنین شرایطی آن‌هم در زمان گذشته که امکانات همانند امروز نبود بسیار سخت است. هیچ‌وقت ندیدم پدرم از کار گلایه کند و منت بگذارد که من برای شما کار می‌کنم این اگر عشق واقعی نیست پس چیست؟ اگر فرزندی همچون من قدردان خوبی نبود آیا معادلات به هم می‌ریخت و دیگر برایش کار نمی‌کردند و نگران خوشبختی و آینده‌اش نبودند و به او عشق نمی‌ورزیدند؟ تازه دارم چشم دلم را باز می‌کنم و محبت‌ها را می‌بینم.

باگذشت چندین ماه و با کسب آموزش‌ها سعی می‌کنم محبت داشته باشم آن‌هم بدون چشم‌داشت. از وقتی انتظار از دیگران را کنار گذشتم قدری مفهوم آرامش رادارم می‌فهمم ... نگاهی به خالق خودم بیندازم که چه بی توقع به همه مخلوقات محبت می‌کند و آیا وقتی چشم  و گوش و زبان و ... داده و مخلوق از او تشکر نکند آن‌ها را می‌گیرد و او را کور و کر و لال و... می‌کند؟ آن‌قدر از عشق و محبت لبریز است که نگران اتمام آن نیست. ولی باز به همه‌چیز و همه‌جا محبت می‌کند من هم بنده آن خالقم ... مگر در قرآن نمی‌گوید از روح خود در انسان دمیدم. پس چرا من در  این هیاهوی دنیا گم‌شده‌ام؟ این‌همه تفاوت از کجا منشأ می‌گیرد؟

سعی می‌کنم با در نظر گرفتن  سه ضلع ظرفیت، اندازه، زمان محبت کنم و پله‌پله حسادت، کینه، نفرت، منیت و ... را کنار بگذارم و این زندان نامرئی اطرافم را خراب کنم. در نظر داشته باشم عشق و محبت به مخلوقین منجر به عشق به خالق، رسیدن به او و رضایتش می‌شود. مواظب رفتار و کردارم باشم، قلبی را نشکنم، ظاهر و باطنم را یکی کنم و محبت واقعی داشته باشم نه محبت ریایی و از خدا می‌خواهم  من و همه‌ی دوستان به این عشق و محبت واقعی برسیم.

آمین...


نگارش و تایپ: همسفر لیلا (لژیون سوم)
ویرایش و تنظیم: کمک راهنما همسفر زهره

 

Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دلنوشته،

برچسب‌ها: کنگره 60 نیک آباد،

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
محمدرضا طالبی دوشنبه 1 مهر 1398 23:33
سلام در مورد عشق فقط میتونم بگم کار حسن اقا رضوانی روز اول بدون اینکه بدونم پایبند کنگره میشم به اصرار دوستم امدم اصلا فکرش را هم نمیکردم موندگار بشم ولی در جلسه اول مشاوره که چهره خندون و پر محبت حسن اقا رو دیدم که با چه عشق و علاقه ای با ما حرف میزنه دیدم نه هنوز ادمایی هستند که دلشون باعشق به دیگران بتپه و همون موقع احساس خوبی بهم دست داد و وقتی که با اقای احمدی برای انتخاب لژیون صحبت کردم فهمیدم کنگره همونجایی که میشه عشق و محبت به دیگران را دید و از این ادمها عشق ورزیدن اموخت و حالا زبانم از تشکر قاصر و کوتاهه اقای احمدی که چند ماه در خدمتشون هستم ولی اقای رضوانی فقط میتونم بگم,,,,,,,,,,,,,,,
کنگره ۶۰ نیک اباد به تو می بالد و بس
اقا صادق به داشتن برادری همچو تو می بالد و بس
در هنگام گرفتاری چهره خندان داشتن
کار هر کسی نیست اینکار از تو بر می اید و بس
زکات پاکیت نجات جان انسانهاست
نیکو عملی است این عمل از تو بر می اید و بس
استادی و تربیت مسافرانی چون مهدی
کار کوچکی نیست اینکار بزرگ از تو بر می اید و بس
حسن اقا رضوانی تو بزرگ مایی
این بزرگ منشی فقط به تو می اید و بس
امید وارم تا حد کمی تونسته باشم از زحمات شما سپاسگزاری کرده باشم و بهترینها را برایتان ارزومندم ,,,, ارادتمند شما طالبی
مسافریعقوب یکشنبه 31 شهریور 1398 13:56
بسیارزیبا وآموزنده بودتشکرازهمسفران گرامی
همسفر مهدیه لژیون دوم یکشنبه 31 شهریور 1398 00:26
خداقوت خانم لیلای عزیزدلنوشته بسیار زیبایی بود.
همسفر لیلا(لژیون سوم) شنبه 30 شهریور 1398 23:30
سپاسگزارم از کمک راهنمای محترم خانم زهره عزیز. شما مصداقی از وادی ۱۴برای من هستید. سپاسگزارم از تمام اعضای کنگره که هریک به نحوی تداعی کننده مهر و عشق هستند و از آنها آموزش میگیرم
مریم همسفر داوود شنبه 30 شهریور 1398 20:12
خانم لیلا عزیز، دلنوشته بسیار زیبا و تاثیرگزاری را ارائه دادید . از شما و کمک راهنما محترم شما بسیار سپاسگزارم
همسفر فاطمه شنبه 30 شهریور 1398 15:10
کلماتی که از دل بر آید بله لاجرم بر دل هم می نشیند اکثر ما چون گذشته در تاریکی وجهل بودیم نمی توانستیم مفهوم کارها واخلاق ورفتار خود رادرست تشخیص دهیم با وجود وروشنایی به مرور زمان متوجه خیلی از چیزها می شویم .دلنوشته شما بسیار عالی بود.حرف همه همسفران را شمانوشتین.
مسافرمهدی احمدی شنبه 30 شهریور 1398 10:24
باعرض سلام وخداقوت خدمت شماهمسفرگرامی دلنوشته ای که درباب وای چهاردهم نوشته بودیدبسیار خوب وعالی بودگرچه که عشق ووادی عشق فراترازاینها می باشدولی به مقدارحضورتان درکنگره خوب مفهوم عشق ومحبت رادرک کرده اید
پس برای رسیدن به عشق ومحبت واقعی بایدببینیم تاچه اندازه میتوانیم درکنگره بمانیم وخدمت کنیم ودرپایان ازکمک راهنمای گرامی خانم زهره تشکرمیکنم
همسفرملیحه جمعه 29 شهریور 1398 22:53
خداقوت همسفر لیلا عالی بود.
ممنون از کمک راهنما خانم زهره .
زهراهمسفرمجتبی جمعه 29 شهریور 1398 22:43
سلام وخداقوت خدمت خانم لیلای عزیزم چقدر زیبا ودلنشین حرف دلتون را درمورد عشق ومحبت بیان کرده بودید.امیدوارم درطول زندگی موفق باشید.
همسفر آمنه جمعه 29 شهریور 1398 21:09
ممنون از لیلا عزیزم دلنوشته خوبی بود لذت بردم وممنون از کمک راهنمای عزیزم خانم زهره
مسافر بهرام لژیون دوم جمعه 29 شهریور 1398 20:46
خدا قوت همسفر بسیار عالی،موفق باشید.
حسن رضوانی جمعه 29 شهریور 1398 19:42
سلام مطالب شما بسیار عالی بود وباحس مهربانی تایپ شده بود بله اگر از دیگران توقع بیجا نداشته باشیم حالمان خوب خواهد شد مرسی و خدا قوت
زهره همسفر حمید جمعه 29 شهریور 1398 17:49
سپاس و تشکر از لیلای عزیزم دلنوشته زیبا و تاثیر گذاری بود بله اگر عشق به خود نداشته باشیم عشق به خالق نداریم امیدوارم همه ما مفهوم واقعی عشق و محبت را درک کنیم و در زندگی تک تکمان جاری شود تا بتوانیم به عشق خالق خود برسیم.
همسفر لیلا لژیون دوم جمعه 29 شهریور 1398 16:54
خدا قوت خانم لیلا عزیز سپاسگزارم بابت دلنوشته و حس زیبایتان امیدوارم با آموزش های کنگره بتوانیم وارد وادی چهاردهم شویم و به عشق و محبت واقعی برسیم.
فاطمه همسفر حمزه جمعه 29 شهریور 1398 16:32
خانم لیلای عزیزم.دلنوشته ات خیلی زیباودلنشین بودچندباری اوراخواندم وبارهربارخواندنش هم آموزش گرفتم هم لذت بردم خداقوت
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید:

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات